تبليغاتX
هو الهادی

هو الهادی

ما بر آنیم تا روش راستان را پیش گیریم. به امید رسیدن به راستی

یک ی بود یکی نبود. غیر از خدا انگار یک سری فرشته بودند و شیطان و دو تا موجود جدید که به آنها گفته شده بود یک درخت هست که اگر به آن نزدیک بشوید هر چه دیدید از چشم خودتان دیدید. این دوتا موجود اول گفتند چشم. ولی

اینجای داستان که رسید یادش رفت. یادش رفت چرا اون دوتا گفتن چشم. یه کم فکر کرد. اونقدر بلند فکر میکرد که گوش کر فلک هم شنید. اون دوتا حواسشون نبود رفتن سر درخت؟ یکی به اونا گیر داد رفتن سر درخت؟ نکنه فضولیشون گل کرد رفتن سر درخت؟ .....

آهان فهمیدم.

آن دو موجود با شعور خیلی خوب میدانستند نباید به آن درخت نزدیک بشوند ولی یک حس پدرانه و مادرانه به آنه میگفت: اگر ما الآن نگوییم چشم این فرزندان ما وضع ما را خواهند دید. آن وقت آن جاهایی که باید بگویند چشم چون و چرا نمیکنند. بعضی از این آدمها که بعد از ما خواهند آمد خیلی دوست دارند چیزهایی که به آنها ذره ای ربط ندارد را بدانند. خوب است آنها بدانند سرنوشت دانستن زیاد چیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:49  توسط هادی  | 

همیشه عادت کرده ام وقتی میخواهم سوار تاکسی بشوم گوشم را پایین ماشین جا بگذارم. اما دیروز باید دو گوش دیگر هم قرض میکردم تا بهتر بتوانم گوش کنم.

بچه ها خیلی چیزها را بهتر از من و شما درک میکنند. شاید به خاطر اینکه خیلی از من ساده تر هستند و سادگی به آنها اجازه میدهد بیشتر از ما فکر کنند. آنها طوری می اندیشند که متفکرین سالها برای اندیشیدن به این سبک و سیاق می اندیشند. تفکرات این دانشمندان بینام و نشان از پرسشهایشان آشکار میشود. مثلا همان بچه یشیطانی که دیروز توی تاکسی اعصاب بغلدستیش را به هم ریخته بود از مادرش میپرسید فرض کن اگر همه ی آدمها بمیرند و هیچ کس دیگری روی زمین نباشد خدا چه کار خواهد کرد؟ مادرش نتوانست به آنچه او میخواست بداند پاسخ درخوری بدهد. من میخواستم به او بگویم: شاید خدا هم خودش نداند که اگر آدم نباشد چه کاره است....؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 1:49  توسط هادی  | 

همیشه دوست داشته ام یک نفر باشد که هروقت میخواهم غر بزنم با دقت هرچه تمامتر در چشمهایم نگاه کند به من گوش کند به فکر تمام شدن حرفهایم نباشد.

همیشه دوست داشته ام یک نفر باشد که وقتی منطق را به کناری میگذارم مرا کنار نگذارد. بنشیند بشنود غر نزند نخندد...

 میتوانم کسی باشم که وقتی غر میزنی یا زبانم لال وقتی منطق را رها میکنی بنشینم مثل همیشه در چشمهایت به خیال خودم با دقت نگاه کنم و حرفهایت را مو به مو بخواهم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 3:26  توسط هادی  | 

ای شده مفتون مفتیان و رسائل

زین دو بپرداختند مردم عاقل.

هست مساوی به چشم مردم دانا

قدر فقیهان و قدر و شان عرازل

آی فقیهان فتنه ساز بگویید

زین همه فتوای نادرست چه حاصل؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:21  توسط هادی  | 

تقدیم به آن کسی که خود میداند.

قول رسول حق چو درختیست بارور

برگش تو را }که گاو تویی{ و ثمر مرا.

چون برگخوار گشتی اگر گاو نیستی؟

انصاف ده مگوی مرا و مخور مرا...

    ناصرخسرو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:44  توسط هادی  | 

امشب میخواهم یکی از دغدغه های این چند روز اخیر خودم و خیلیهای دیگر را با خودم و خیلیهای دیگر درمیان بگذارم.

هرچه می اندیشم کمتر به پاسخ این پرسشها میرسم. هرکس میتواند به من کمک کند بیاید و بار بزرگ روی دوش مرا روی دوش خودش بگذارد تا ببیند سنگینی این بار که من میکشم چقدر طاقت میخواهد. هرکس هم نمیتواند کمک کند به این فکر کند که چرا نمیتواند کمک کند؟

اما پرسشهایی که مرا سخت مشغول خود کرده و نمیگذارد به کارهای مهم دیگرم برسم. چرا در دیزی بازه؟ چرا دم خر درازه؟ ... چرا شوهر پیرزنه همش ویالن میزنه؟

به جان عزیز خودم که نه به جان عزیز هر کسی که صلاح میدانید این پرسش ها اگر بیپاسخ بماند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 3:26  توسط هادی  | 

در خانه ی ما ز نیک و بد چیزی نیست

جز بنگی و پاره این نمد چیزی نیست

از آنچه پزند نیست غیر از سودا

وز آنچه خورند جز لگد چیزی نیست

   عبید  زاکانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 1:47  توسط هادی  | 

یادم هست در کتاب مدنی سال چهارم دبستان نظم را این گونه تعریف میکردیم: نظم یعنی هر چیز و هرکس سر جای خودش باشد.

من یک دانشجو هستم. دانشجوی ادبیات به شعر و شاعری هم علاقه دارم. تاریخ را هم مطالعه میکنم. فکر نمیکنم کسی به خوبی من فلسفه بداند. وقتی بچه بودم دوست داشتم خلبان بشوم و حالا این استعداد را در خودم میبینم. مشاور خوبی هم هستم. البته این را خودم نمیگویم. ستاره ها از دقت محاسبه های نجومی من در شگفتی بزرگی به سر میبرند. آیا اگر بنویسم نفر اول المپیاد فضانوردی شده ام از خودم تعریف نکرده ام؟

حالا که فکر میکنم میفهمم چرا مربی مهد کودک وقتی مرا میدید میگفت: چه پسر منظمی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:41  توسط هادی  | 

بوی پیراهن اگر سوی تو آمد زنهار

شاید آن بوی زه پیراهن عثمان باشد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 1:44  توسط هادی  | 

با خاطر منور روشنتر از قمر

ناید به کار هیچ مقر قمر مرا

 

ناصر خسرو

اگر یکی از من  بپرسد زیباترین بیتی که خوانده ای کدام است این بیت را مینویسم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 2:40  توسط هادی  |