اینجای داستان که رسید یادش رفت. یادش رفت چرا اون دوتا گفتن چشم. یه کم فکر کرد. اونقدر بلند فکر میکرد که گوش کر فلک هم شنید. اون دوتا حواسشون نبود رفتن سر درخت؟ یکی به اونا گیر داد رفتن سر درخت؟ نکنه فضولیشون گل کرد رفتن سر درخت؟ .....
آهان فهمیدم.
آن دو موجود با شعور خیلی خوب میدانستند نباید به آن درخت نزدیک بشوند ولی یک حس پدرانه و مادرانه به آنه میگفت: اگر ما الآن نگوییم چشم این فرزندان ما وضع ما را خواهند دید. آن وقت آن جاهایی که باید بگویند چشم چون و چرا نمیکنند. بعضی از این آدمها که بعد از ما خواهند آمد خیلی دوست دارند چیزهایی که به آنها ذره ای ربط ندارد را بدانند. خوب است آنها بدانند سرنوشت دانستن زیاد چیست.
